شعردرباره محرم

مرا مبر خیمه

شاعر : محمد بیابانی

بیا به علقمه دریاب تکسوارت را   به خاک بنگر علمدار کارزارت را

تو ایستاده و من پیش پات نقش زمین    مگیر از من بی دست این جسارت را

مرا ببخش چو خواندم برادرت آقا       به امر مادرتان گفتم آن عبارت را

بگیر لاله چشمم که خوب بنگرمت    بده دوباره به من فرصت زیارت را

خجل ز روی ربابم، مرا مبر خیمه    چگونه بنگرم اطفال بیقرارت را

سه شعبه ای که زده حرمله به دیده من  به آن دوباره نشان کرده شیرخوارت را

صدای هلهله ها تا رسید فهمیدم     یقین به خنده کشیدند انکسارت را

سریع تر برو که این نگاه های حریص   شروع کرده به سمت خیام غارت را

 

عمو عباس بی تو قلب حرم میگیره

شاعر : مسعود اصلانی

عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره  عموعباس، بی تو بابا تنها می میره

عموعباس، علمت کو عموی خوبم   عموعباس، تو نرو تا که پا نکوبم

عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره   عمو عباس، بی تو بابا تنها می میره

عمو عباس، بی تو هر لحظه دل می لرزه  بی تو هر شب هوای خیمه ها چه سرده

عمو عباس، بی تو دستام جونی نداره  از دو چشمام پولکای گریه می باره

عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره  عمو عباس، بی تو بابا تنها می میره

عمو عباس، علمت کو عموی خوبم   عمو عباس، تو نرو تا که پا نکوبم

عمو عباس، زانوهامو بقل می گیرم  عمو عباس، بیا تا من برات بمیرم

عمو عباس، دل اهل حرم کبابه  توی خیمه چشم برات چشمای ربابه

عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره   عمو عباس، بی تو بابا تنها می میره

عمو عباس، علمت کو عموی خوبم    عمو عباس، تو نرو تا که پا نکوبم

شام غربت

شاعر : حسن لطفی

گودال بود و غربت بی انتهای من   شد خیمه گاه مروه و مقتل صفای من

از بسکه ازدحام در آنجا زیاد بودجایی نبود کشته ی بی سر ؛ برای من

یک خنجر شکسته چرا بوسه می زند   بر روی حنجر تو برادر به جای من

یک نیزه آمد و سخنت را برید و رفت   یک کعب نی رسید به داد صدای من

پیراهن تن تو پر از رد پا شده است ....  یا اشتباه میکند این چشم های من ؟

با تازیانه ها بدنم خوب آشناستمن را زدند پیش تو ای آشنای من

دیدند بی کسیم به ما طعنه ها  زدند    مانند مادر تو مرا بی هوا زدند

بیا که گریه کنم لحظه‌های آخر را     بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را

دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح     بنالم از سر شب روضه‌های مادر را

پریده خواب رباب از خیال حرمله باز    گرفته است به چادر گلوی اصغر را

خدا کند که بمیرم در این شب و فردا    که روی نیزه نبینم سر برادر را

خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم    به زیر بوسه‌ی نیزه تنی مطهر را

خدا کند که نبینم به روی تشت طلا    جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را

عموی قافله

شاعر : زهره اخوان طاهری

جدال دشنه و دریایی از جوانمردی
خدا پناه تو باشد؛ برو که برگردی

برو به سمت نگاه فرات با لب خشک
آهای سبزترین آیه ی جوانمردی

اگر به آب رسیدی بگو خروشان شو
بگو تو را چه به این موج های بی دردی

عموی قافله! ما را به آب مهمان کن
خدا کند که تو با مشک آب برگردی

عموی قافله ما را ببخش؛ من دیدم....
.....
چگونه مشک به دندان نبرد میکردی

و بعد بال زنان آمدی به جانب ما
عمو! برای رقیه، فرات آوردی؟

لشکر من رفت

شاعر : علی اکبر لطیفیان

رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت
هر چه توان داشتم ز پیکر من رفت

پشت و پناه یکی دو روزه ی من نه !
یک جبل الرحمه از برابر من رفت

نیست کمر درد من به خاطر اکبر
دردم از این است که برادر من رفت

گفتم ابولفضل هست غصه ندارم
عیب ندارد اگر که اکبر من رفت

بسکه بلند است هلهله به گمانم
کوفه خبر دار شد که لشگر من رفت

زود زمین خوردن من علتش این است
تیر به بال تو خورد و در پر من رفت

چشم قشنگ تو سه شعبه ی مسموم
وای چه ها بر تو ای برادر من رفت

گفت مرا هم ببر به علقمه - گفتم :
زودتر از رفتن تو مادر من رفت

رفتی با رفتن تو دست حرامی
تا بغل گوشواره ی دختر من رفت

طفل رضیع مرا رباب کفن کرد
فکر کنم دیده آب آور من رفت

جان حسین - روی نیزه باش مراقب
دیدی اگر سمت کوفه خواهر من رفت

 

اگر بگذارند

شاعر : سید محمدرضا شرافت

شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند 
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند

مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش 
روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟
عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد
مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

آب مال خودشان چشم همه دلواپس
خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند

قامتش اوج قیام است قیامت کرده است
قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها
لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد
آب مهریه زهراست اگر بگذارند

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو
یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند

آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله
مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند

رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن...
...
کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

ند ششم

ای نبی خوی و علی صولت و زهرا صفت! آیینۀ حلم حسن و دیدۀ بیدار حسینی! تویی آن ماه که خود غرق در انوار حسینی، نه فقط در شب عاشور و صف کرب و بلا، کز شب میلاد گرفتار حسینی، همه جا یار حسینی پسر شیرخدائی و علمـدار حسینی، تـو ابـوفاضل و فرمانده انصار حسینی، ز خداوند و ملایک ز رسولان و امامان و شهیدان الهی، همه دم باد درودت، همه جا باد سلامت که رساندی به کمال از ادب و غیرت و جانبازی خود دوستی و عشق و وفا را.


بند هفتم

تو یم غیرت و ایثار و وفائی که پیمبر به تو نازد،تو به بی دَستی خود دست خدائی که علی ساقی کوثر بـه تو نازد،توئی عباس که صدیقۀ اطهر به تو نازد،حسن آن حجت داور به تو نازد،تو همان یار حسینی که حسین ابن علی در صف محشر به تو نازد،تو همان میرسپاهی که همانا علی اکبر بـه تـو نـازد، تـوئی آن سـاقی بی آب که حتی علی اصغر به تو نازد،پسر ام‌بنین استی و بیش از همه مادر به تو نازد،که تو کردی به صف کرب و بلا یاری مصباح هدا را.


بند هشتم

تو همان ماه بنی هاشم و شمع شهدائی تو به دریای عطش با جگر تشنۀ خود آب بقائی، تو کنار حرم خون خدا صاحب ایوان طلائی، تو به بی‌دستی خود از همگان عقده گشائی، تو فراتر ز تمام شهدا روز جزائی، حرمت علقمه، خود کعبۀ ارباب دعایی، تو حسینِ دگرِ فاطمه، تـو خون خدائی، بـه خدا صاحب لطف و کرم و جود و سخائی، تـو همان باب حوائج، تو همان بحر عطائی، تو امید همه عالم تو چراغ ره مائی، تو علمداری و فرماندۀ کل شهدائی، چه شود دست بگیری ز کرم" میثم" افتاده ز پا را؟

 

شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان، پسر مظهر یزدان،

 که بُدى صاحب طبل و علم و بیرق و سَیف و حَشم

و با رقم و با رمق اندر لقب او ماه بنى هاشم و

 عباس علمدار و سپه دار و جهانگیر و جهانبخش و دگر نایب و سقا

(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،

 معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل).

دید کاندر حرم خسرو خوبان شده بس ناله و

 افغان و پر از شیون طفلان همه شان سینه

 زنان نوحه کنان موى پریشان دل بریان سوى

عباس شتابان که عموجان چه شود جرعه آبى برسانى به لب

 سوختگان کز عطش آتش بگرفته گلوى ما.

 
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،

 معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)


پس بیا ویخت به دوش دگر خویش یکى مشک چو مشکى

 که بدى خشکتر از لعل لب ماه مدینه، گل گلزار سکینه

 به فغان گفت که یا بنت اخا ناله مکن، ضجه مزن زان

که عموى تو نمرده روح الحال کنم بهر تو من آب مهیا

 (شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،

 معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل).

پور حیدر چو یکى مرغ سبک روح مکان کرد بر

عرشه زین، روح الامین گفت که احسنت از آن

مادر فرزانه بیاورد چه تو شیر دل و نامورى را که

 دو زانوش گذشتى ز سر و گوش فرس هى

هى به تکاور زدى همچون على عالى اعلا

(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،

 معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)


پس به تعجیل سوى شط فرات آمده مانند سکندر ز

 پى آب حیات آمده، آن شیر غضنفر نظرى کرد

 بر آن آب، که چون اشکم ماهى بزدى موج بفرمود

که آب عجب موج زنى، لیک

 ندارى خبر از تشنگى عصمت طاها.


(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،

 معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)


پس به تکبیر بزد نعره، همان شیر به جولان شد و

 در صحنه میدان شد و پاشید ز هم لشکر کفار،

 یکى گفت که اى قوم گریزید که این است،

 ابو الغزه، تهمتن، لقبش ماه بنى هاشم و باشد

پسر حیدر صفدر، شده منسوب به سقا

 (شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،

معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)

غضب آلوده ز غیرت شد و عباس ز جا خواست

 بشد موی تنش راست به خود گفت که

 عباس عجب آسوده نشستی بنما آب مهایا


اى آب عجب مى ‏رود، اما خبرت نیست سکینه،

 گل گلزار مدینه، رخ ماهش بفسرده، اما ز

عطش غش بنموده، آخر اى آب تویى مهریه

 فاطمه اما پسرش شد ز تو محروم، همان سید مظلوم،

الهى که گل آلوده شوى تا به ابد شوقى

غمدیده از این غم شده دیوانه و شیدا.

 
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،

معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)

شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان پسر حیدر

 کرار ابالفضل علمدار سپه دار که صد لشکر

کین را بکند خار به گفتار و به کردار و به رخسار

 و به رفتار بود حیدر کرار به یاران وفادار و به

اعدا شه قهار تو که بودی که ربودی دل دادار

 ابالفضل علمدار پسر ام بنین زاده سلطان

 سماوات و زمین حضرت حیدر

(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،

 

 

بحر طویل در مدح حضرت عباس ابن علی (ع)

 

 می کند از دل وجان ورد زبان غمزده وصاف حزین، وصف مهین، یکه سوار فرس شیردلی، فارس میدان یلی، زاده سلطان ولی حضرت عباس علی، ماه بنی هاشم و سقای شهیدان ز وفا صفدر میدان بلا ، میر و سپهدار و علمدار برادر ، که شه تشنه لبان را همه جا یار و ظهیر است و به هر کار مشیر است و گه بزم وزیر است و گه رزم چو شیر است و به رخسار منیر است و به  پیکار دلیر است ، زهی قدرت بازو و همی قدرت نیرو که به پیکار عدو چون فرس عزم برون تاخت و چون بال برافراخت و شمشیر همی آخت ز سهم غضبش شیر فلک زهره خود باخت، ز هول سخطش گاو زمین ناف بینداخت، دلیری که اگر روی زمین یکسره لشکر شود و پشت به هم در دهد و بهر جدالش بستیزند و به پیکار بخیزند ، به یک حمله او جمله گریزند و زیک نعره او زهره بریزند .

امیری که اگر تیغ شرربار برون آورد از قهر و کند حمله به کفار ، طپد گرده گردان و درد زهره شیران و رمد مرد ز میدان و پرد طایر هوش از سر عدوان و فتد رعشه و تب ، لرزه بر اندام دلیران و یلان از صف حربش همه از صدمه ضربش بهراسند و گریزند،  بدین قدرت و شوکت بنگر بهر برادر به صف کرب و بلا تا به چه حد برد به سر شرط وفا را  :

دید چون حال شه تشنه بی یار و جگر گوشه و آرام دل سید مختار ، سرور جگر حیدر کرار ، درآن وادی خونخوار ، بود بی کس و بی یار ، نه یار و نه مددکار ، به جز عابد بیمار ، به جز عترت اطهار ، همه تشنه لب و زار ، همه خسته و افکار ، زیک سوی دگر لشکر کفار ، همه فرقه اشرار ، همه کافر و خونخوار ، ستم گستر و جرار ، جفا پیشه و غدار ، ستم کیش و دل آزار ، کشید آه شرر بار و فرو ریخته لخت جگر ار دیده خونبار ، که ناگاه سکینه گل گلزار برادر ، زگلستان سراپرده ، چو بلبل به نوا آمد و چون در یتیم از صدف خیمه به بیرون شد ه بردست یکی مشک تهی زآب ، لبش تشنه و بی آب ، رخش غیرت مهتاب ، سراسیمه و بی تاب ، که ای عم وفادار ، تو سقای سپاهی ، پسر شیر الهی ، فلک رتبه و جاهی ، همه را پشت و پناهی ، به حسب غیرت ماهی ، به نسب زاده شاهی ، چه شود گر به من از مهر نگاهی کنی از راه کرم ، بهر کرم ، جرعه آب آری و سیراب کنی تشنه لبان را .

چو ابوالفضل، نهنگ یم غیرت ، اسد بیشه همت ، قمر برج فتوت ، گهر درج مروت ، سمک بحر شهادت ، یل میدان شجاعت بشنید این سخن از طفل عزیز پسر شافع امت ، چو یکی قلزم زخار به جوش آمد و چون ضیغم غران ، به خروش آمد و بگرفت از او مشک و فرو بست به فتراک ، چنان شیر غضبناک ، عرین گشت مکین ، بر زبر زین و همی بانگ به مرکب زد و هی زد به سمندی که گرش سست عنان سازد و خواهد که به یک لحظه اش از حیطه امکان بجهاند ، به جهانی دگرش باز رساند ، که جهان هیچ نماند به دو صد شوکت و فر ، میر دلاور ، چو غضنفر به عدو تاختن آورد و دلیران و یلان سپه ، از صولت آن شیر رمیدند و به یک سر طمع از خویش بریدند و ره چاره به جز مرگ ندیدند .

ابوالفضل ، سوی شط فرات آمد و پرکرد از آن ، مشک و به رخ کرد روان اشک و ربود آب ، که خود را زعطش سازد سیراب ، که ناگاه به یاد آمدش از تشنگی اهل حریم پسر ساقی کوثر ، ز لب تشنه اطفال برادر ، همه چون طایر بی پر ، همه دلخسته و مضطر ، به جوانمردی آن شیر دلاور ، بنگر هیچ از آن آب ننوشید ، چو یم باز بجوشید و چو ضیغم بخروشید و بکوشید و از آن دجله برون آمد و راند اسب سوی خیمه و گفتا به تکاور که تویی اسب نکو فر ، که چو برقی و چه صرصر ، هله امروز بود نوبت امداد و بباید که به تک بگذری از باد و کنی خاطر من شاد و همی گفت،  عنان ریز به مرکب زد ه ، مهمیز که ناگاه پسر سعد دغا ، پیشرو اهل زنا ، بانگ برآورد که ای فرقه کم جرات و بی غیرت ترسنده ، سراپا زچه از یک تن تنها بهراسید و فرارید، چرا تاب نیارید ، نه آخر همه گردان و یلانید و شجاعان جهانید و دلیران گوانید و ابازور و توانید و تمامی همه با اسلحه و تیغ و ستانید؟  ! فرسها بدوانید و دلیرانه برانید و بگیرید سر راه بر آن شاه زبر دست که گر از کفتان رست، نیابید بر او دست ، و اگر او ببرد آب و شود شاه جگر سوخته سیراب و بتازد به صف معرکه ، چون باب نیارید دگر تاب.

 که عباس در این معرکه گیرم همه شیر است و زبر دست و دلیر است ، بلا مثل و نظیر است، ولی یک تن تنها به میان صف هیجا چه کند قطره به دریا ، گرتان زهره و یارای برابر شدنش نیست مراین وحشت و بیچارگی از چیست ، به جنگیدنش ارتاب نیارید به یکباره براو تیر ببارید و ز پایش به در آرید ، علی القصه به هر حیله که باشد مگذارید برد جان و خورد آب .

 چو آن لشکر غدار زسردار خود این حرف شنیدند ، عنان باز کشیدند و چو سیلاب ، سپه جانب آن شاه دویدند ، چو دریا که زند موج ، زهر خیل و ز هر فوج ببارید بر آن بارش پیکان و ننالید ابوالفضل ز انبوهی عدوان و همی یک تنه می تاخت به میدان و خود از کشته اشان پشته همی ساخت که ناگاه ، لعینی ز کمینگاه برون تاخت ، بر او تیغ چنان آخت که دستش ز سوی راست بینداخت ، ولی حضرت عباس وفادار ، چو مرغی که به یک بال برد دانه سوی لانه به منقار ، به یکی دست چپش تیغ شرربار همش مشک به دندان و بدرید از عدوان زره و جوشن و خفتان ، که به ناگاه لعینی دگر از آل زنا ، دست چپش ساخت جدا ، شه به رکاب، هنر از کوشش پا کرد لعینان دغا از بر خود دور ولی با تن بی دست که از زخم شده خانه زنبور ، بد او خرم و مسرور ، که شاید ببرد آب بر کودک بی تاب ، سکینه ، که شود  بهجت و آرام دل باب ، که ناگاه دغایی ز دغا تیر رها کرد بر آن مشک و فرو ریخته شد آب ، نیاورده دگر تاب سواری و بزاری شه دین از زبر زین به زمین گشت نگونسار و زجان شست همی دست ، به یکبار و بنالید و و بزارید که ای جان برادر چه شود گر به دم بازپسین ، شاد کنی خاطر ناشادم و بستانی از این لشکر کین دادم و از مهر کنی یادم و سر وقت من آیی ، که سرم شقه شد از ضربت شمشیر و به ببینی که بود دیده ام آماجگه تیر و فتاده ز تنم دست ، بیا تا که هنوزم به تن اندر رمقی هست که فرصت رود از دست .

 


/ 0 نظر / 36 بازدید